معرفی کتاب 'پس از تو'

پس از تو ادامه کتاب من پیش از تو است. اگر کتاب من پیش از تو را نخوانده اید، ممکن است مطالعه این مطلب برخی از ماجراها و قسمت های کتاب من پیش از تو را آشکار کند. کتاب من پیش از تو به ماجرای زندگی لوئیزا کلارک قبل از اینکه ویل ترینر به زندگی او وارد شود اشاره می کند.

پس از تو ادامه کتاب من پیش از تو است. اگر کتاب من پیش از تو را نخوانده اید، ممکن است مطالعه این مطلب برخی از ماجراها و قسمت های کتاب من پیش از تو را آشکار کند.
کتاب من پیش از تو به ماجرای زندگی لوئیزا کلارک قبل از اینکه ویل ترینر به زندگی او وارد شود اشاره می کند. در واقع در قسمت عمده این کتاب "لو" زندگی خودش را داشت و تحت تاثیر ویل زندگی نمی کرد. اما در اواخر کتاب لو به کلی عاشق ویل شده بود.

اما کتاب پس از تو به داستان زندگی لو بعد از اینکه ویل از دنیا می رود اشاره می کند.

داستان کتاب پس از تو
کتاب دوم هم مانند کتاب اول با یک حادثه شروع می شود. حادثه ای که داستان کتاب "پس از تو” بر آن سوار است.

لوئیزا بعد از مرگ ویل اکنون به لندن آمده است و در آپارتمانی زندگی می کند که با پول ویل خریده است. پولی که ویل برای او گذاشته بود تا زندگی خود را تغییر دهد.

لو در کافه فرودگاه مشغول به کار است و مدام درگیر خاطرات ویل است، در ذهن خود با او گفتگو می کند و هنوز آن زندگی را که ویل از او خواسته بود در پیش نگرفته است. داستان کتاب با ملایمت پیش می رود تا اینکه اتفاق عجیبی در زندگی لوئیزا رخ می دهد. اتفاقی که زندگی او را به حاشیه می برد و این اتفاق شروع داستان کتاب پس از تو است.

قسمت هایی از کتاب من پیش از تو
  • نگو شاید. کلارک باید روزی از این جا بروی. به من قول بده که باقی عمرت را توی این خراب شده نمانی.
  • اصلا نمی توانم فکرش را بکنم که تو همه ی عمرت را این جا بمانی.
  • آدم فقط یک بار دنیا می آید. واقعا وظیفه داری حتی الامکان بهترین زندگی را در پیش بگیری.
  • به تو نمی گویم از ساختمان چندطبقه بپر پایین یا کنار نهنگ ها شنا کن یا این جور کارها (گرچه ته دلم دوست دارم از این کارها بکنی)، اما جسورانه زندگی کن، در زندگی ات شجاعت به خرج بده.”


اتفاقات کتاب به نحوی جلو می رود که به لو فرصت یک زندگی ماجراجویانه را نمی دهد. به علاوه خود لو هم نمی داند با زندگی اش چیکار کند. و همین باعث می شود که این کتاب مقداری خسته کننده باشد.

در یک سوم پایانی، کتاب رفته رفته بهتر می شود و داستان انسجام بیشتری به خودش می گیرد. اما در کل این کتاب را بهتر از کتاب من پیش از تو نمی دانم.

قسمت هایی از متن کتاب پس از تو
روی پشت بام می ایستم و به تاریکی سوسو زن لندن در زیر پایم نگاه می کنم. این همه آدم در اطرافم زندگی می کنند، نفس می کشند، غذا می خورند، حرف می زنند. میلیون ها نفر که زندگی شان کاملا از زندگی من جداست. چه آرامش و نظم عمومی غریبی!

می خوام بگویم نمی توانم برگردم به استورتفیلد و برایشان دوباره همان دختر شوم. همان دختری که مجبور است نارضایتی مادرش را حس کند که با همه ی وجودش تلاش می کند کسی نفهمد ناراضی است، و عزم راسخ و سرخوش پدرش را که ” همه چیز رو به راه است، اوضاع خوب است”. طوری یک سره این حرف را تکرار می کند که انگار با گفتنش اوضاع واقعا روبه راه می شود. نمی خواهم هر روز از جلوی خانه ی ویل رد شوم و به چیزی فکر کنم که روزی بخشی از آن بوده ام و به چیزی که همیشه آن جا وجود خواهد داشت.

بعد از مرگ ویل، اولین بار است که در این نه ماه به گذشته فکر می کنم، یک جورایی گیج و بهت زده هستم. مستقیم به پاریس رفته بودم و دیگر به خانه بازنگشتم. سرمت از حس آزادی و اشتیاقی که ویل در وجودم به جوشش در آورده بود.

من بهتر از هر کسی می دانستم چهره ای که آدم ها انتخاب می کنند تا از خودشان به دنیا ارائه کنند، با آن چه در اصل هستند بسیار فرق می کند. می دانستم رنج و اندوه می تواند شما را به رفتارهایی وادارد که حتی نمی توانید کمترین درکی از آن ها داشته باشید.

حسی که با خواندن اخبار صفحه ی حوادث به من دست می داد، این بود که با آن ها احساس نزدیکی می کردم، من زخم خورده بودم و دنیای اطرافم این را می دانست، و بدتر این که خودم هم به تدریج به آن واقف شدم.

گاهی ما آدم ها در اوج غم و اندوه با هر بدبختی که هست روزگار را می گذرانیم و دوست نداریم نزد دیگران اعتراف کنیم که چه قدر در نوسان روحی قرار داریم و غرق در اندوه هستیم.

چه فایده ای دارد که آدم بخواهد دائم رنج و اندوهش را بازنگری کند؟ مثل این بود که یکسره با یک زخم وربروی و نگذاری التیام پیدا کند. من می دانم چه بخشی از آن بودم، می دانم چه نقشی در آن داشتم. پس چه فایده ای دارد که بخواهم دائم گذشته را مرور و جزئیاتش را بررسی کنم؟

می توانم بگویم از زندگی خودم تقریبا راضی بودم. این قدر در جمع هایی بودم بفهمم باید از شادی های کوچک زندگی هم خوشحال بود. سلامت بودم. دوباره خانواده ام را داشتم. کار می کردم. اگر هنوز با مرگ ویل کنار نیامده بودم، دست کم حس می کردم کم کم دارم از زیر سایه اش بیرون می آیم.

حس می کردم توی پیله ی کوچکی قرار دارم، اما باید اعتراف کنم پیله ای که یک فیل عظیم و تنومند در کنجش چمباتمه زده بود… اما دنیای بیرون، مثل موجی پیش رونده، با سرسختی تمام، آرام آرام خودش را تحمیل می کرد.

وقتی عزیزی را از دست می دهیم، کسی که عاشقش هستیم، ظاهرا دیگر توان برنامه ریزی نداریم. گاهی افراد حس می کنند دیگه هیچ اعتمادی به آینده ندارند، گاهی هم خرافاتی می شوند.

لو: آیونا کی بود؟ دوست دختر قبلی ات.

سام: توی آژانس مسافرتی کار می کرد. دختر خوبی بود.

لو: ولی تو که عاشقش نبودی.

سام: چرا می پرسی؟!

لو: هیچ کس در مورد دختری که عاشقش بوده اینجوری اظهار نظر نمیکند. معنی حرفت این است میشود باز هم با بقیه دوست باشیم.

مشخصات کتاب
نویسنده: جوجو مویز

ترجمه: مریم مفتاحی

انتشارات: آموت

تعداد صفحات: ۵۴۴

قیمت: ۳۶۵۰۰ تومان

منبع: کافه بوک

مشاهده در وبسایت منبع