- محمدصادق خسروی علیا: «زرده» تنها مانده است مثل حلقه گمشده ای در ارتفاعات دالاهو؛ روستایی دور افتاده در میان مسیر پرپیچ و خم کوهستانی که حالا یکی از داغ دیدگان زلزله غرب کشور است.

نزدیک ترین شهر به این آبادی، شهرستان دالاهوست با ۴۰کیلومتر فاصله؛ جاده باریکی که کوه ها و دره ها را شکافته تا به زرده برسد، مسیری که حالا پس از شب زمین لرزه طعمه سنگ های چند تنی است. ماشین آلات راهسازی به جان تخته سنگ های غول آسا افتاده اند تا زرده مثل سال۶۷ تنها نماند: «۲۹سال پیش، ماه اول فصل تابستان وقتی درختان انار و گردو شکوفه داد و این کوهستان رخت سرسبزی به تن داشت، انفجار مهیبی تن روستا را لرزاند. تصور می کردیم کوه برسرمان آوار شده، آبادی زیر دود غلیظی محو شد. بوی سبزی گندیده به مشام می رسید. اول کودکان مان از حال رفتند. بعد، مادربزرگ ها و پدربزرگ ها؛ در فاصله کمی بیشتر عزیزان مان جلوی چشمان مان پرپر شدند. نیمی از اهالی روستا همان روز تسلیم مرگ شدند. شوک وحشتناکی بود.

کسی نمی دانست ماجرای آن ۳بمب که هر کدام به اندازه یک بشکه ۲۲۰لیتری بود و هیچ خرابی ای برجا نگذاشت و فقط دود غلیظی داشت چه بود. از خانواده مان تنها من و مادرم جان سالم به در بردیم. پایین روستا در باغات مشغول به کار بودیم که بمباران شد. به روستا که رسیدیم با پیکر بی جان پدر، برادر و دیگر اعضای فامیل مواجه شدیم. من ۱۰سالم بود. ۵ روز زمان برد که من و مادرم اجساد فامیل و عزیزانمان را توانستیم بی کفن و غسل دفن کنیم. بازمانده های اندکی مانده بودند که آنها هم سعی می کردند پیکر عزیزانشان را دفن کنند. یادم هست همراه مادرم با تنی رنجور و دلی داغدیده توان جابه جایی اجساد را نداشتیم، آنها را روی زمین می غلتاندیم و در قبرستان دفن می کردیم.»

حالا با گذشت نزدیک به ۳دهه از حمله شیمیایی عراق به روستای زرده، زلزله دوباره این روستا و کوه ها و ارتفاعات دالاهو را به زانو درآورده است چه برسد به آدم ها. شکاف ها و شکست های عمیق بر چهره ارتفاعات این ناحیه وسعت فاجعه زمین لرزه اخیر را به شکل هولناکی به تصویر می کشد. اهالی روستاها در مسیر کنار جاده، روی خانه های ویرانشان چشم به جاده دارند. تا دیده شان به خودرویی روشن می شود وارد جاده می شوند. مویه می کنند و ضجه می زنند. به زبان کردی از واقعه هولناکی که به سرشان آمده می گویند. جسد جگرگوشه هایشان زیر آوار مانده، کمک می خواهند. اغلب شان هم با دست خود عزیزانشان را از زیر ویرانه ها بیرون کشیده اند و حالا تنها یک گوش شنوا می خواهند که سرگذشت تلخ شان را بشنود و با آنها همدردی کند. اما از همه غریب تر و محزون تر چهره روستای زرده است؛ روستایی که ۲۵۷شهید شیمیایی داده و باقی اهالی جانباز شیمیایی هستند.

قصه تلخ ویرانی دوباره سایه اش را روی این روستا انداخته؛ آوارگی، شیون و مرگ ضرباهنگ موسیقی زندگی آنها شده است. نیمی از خانه های آبادی با خاک یکسان شده. اهالی با چهره ای غمگین در امتداد جاده باریک روستا نشسته و زل زده اند به ویرانه هایی که خاطره تکان دهنده آن شب حمله شیمیایی را تداعی می کند. در احوالشان کمی مکث کنی می بینی که ناگهان بغض شان می ترکد و از جای شان بی اختیار بلند می شوند. جوان ها هم کمر خم کرده اند، خمیده راه می روند؛ حیدر می گوید: «از شب زلزله تا الان همه در تلاش بودند که بقیه را از زیر آوار بیرون بکشند. دیگر نایی نمانده برایمان. عده ای را به قبرستان و بقیه را به بیمارستان منتقل کردیم.»

آمار کشته های این روستا تا به حال ۱۱نفر است. نیمی از اهالی این روستای ۵۰۰خانواری در بیمارستان بستری هستند. بستگان سعی می کنند از احوال زخمی و آسیب دیده ها باخبر شوند. اما هر تماسی خبر خوشایندی به دنبال ندارد: «خیلی از آسیب دیده ها حال وخیمی دارند. پزشک ها امیدی به زنده ماندنشان ندارند. دیگر باور کنید تاب و طاقت نداریم خبر ناگوار بشنویم، خانه خراب شدیم.»

این روزها در زرده، خانه خانواده حسینی کانون ماتم و عزاست. خانواده ای که ۷شهید داده و شب زلزله سیدگودرز و ۲فرزندش به برادران و عمو های شهیدشان پیوستند. حیدر می گوید: «سیدگودرز هم جانباز شیمیایی بود. بچه هایش هم همینطور. شهید شدند.» هرچند مانند خیلی از اهالی شیمیایی این روستا در لیست جانباران بنیاد شهید نامی از او و فرزندانش وجود ندارد اما او برای مردم این روستا حکم جانبازی را دارد که با فوتش در این زلزله جزو شهداست.

چادر عزا روبه روی خانه ویران سیدگودرز بر پاست. در میان جمع زن جوانی ضجه می زند. مادرِ سیده کوثر و سیدسپهر است و همسر سیدگودرز. سیدگودرز تنها ۳۵سال داشت (در زمان حمله شیمیایی پنج ساله بود) و سیده کوثر ۱۰ساله و سیدسپهر ۳ساله. مادر داغدار هم مانند خیلی از اهالی این روستا از سادات است. بیقراری می کند. آخرفقط یک قدم مانده بود که مانند اعضای خانواده اش زیر آوار برود اما دست سرنوشت اینطور رقم خورد؛ او در آستانه در ورودی خانه و قبل از اینکه قدم به خانه بگذارد، یکدفعه زمین قهرش گرفت وخانه اش ویران شد. می گوید: «یک آن زمین لرزید و خانه ویران شد و گودرز و بچه ها رفتند زیر آوار؛ کاش من را هم با خودشون برده بودند.» رد بمب شیمیایی که به قول زرده ای ها «بمب پوستی» بوده بر چهره ساکنان روستا با لک هایی قرمز آشکار است. خسته و تنها زانوی غم بغل گرفته اند.

زیر خیمه عزا، سیدفرشاد حسینی از همه بی قرار تر است. تا متوجه می شود غریبه هایی مقابل خیمه عزا حاضر شده اند بیرون می آید. چشمانش سرخ و تر است. بی اختیار می رود به سمت ویرانه، زانو می زند وسط خاک و خشت ها، با ۲دست بر سر می کوبد. به کردی مویه می کند و بچه هایش را صدا می زند. وقتی کمی آرام تر می شود دستش را به سمت آوار می برد و به آن قسمتی اشاره می کند که خاک و خشت ها کنار زده شده و می گوید: «از همین جا بیرون آوردیم شان. یک ساعت بعد از زلزله. دیر نشده بود هنوز نفس داشتند اما در این کوهستان امکاناتی نیست. تمام کردند.» فرشاد هم شیمیایی است. بچه که بوده بمب های اعصاب و روان روی او تاثیر گذاشته، زود از کوره درمی رود، طاقت داغ را ندارد. همه مردم این روستا عصبی می شوند. حیدر می گوید تاثیر آن بمب های شیمیایی لعنتی است. حیدر تا به حال ۳بچه اش را از دست داده: «من هم شیمیایی هستم. ۳بار خانمم باردار شد. هر ۳بار جنین دچار نارسایی بود. پزشکان گفتند باید سقط شود. از دستشان دادم. خیلی از آدم های این روستا نمی توانند پدر یا مادر شوند، شیمیایی اند، بچه هایشان ناقص می شوند.»

حیدر گرم صحبت است که صدای ضجه و فریاد از خیمه زنان عزادار بلند می شود. سیده کوثر همسر گودرز از حال رفته، فرشاد می گوید: «خانه برادرم سقفش چوبی بود. خودش جانباز بود و برادر دیگرمان هم شهید شده. وام به این جانباز و برادر شهید ندادند که خانه اش را بازسازی کند. عاقبت اینطور خودش و بچه هایش در این خرابه قربانی شدند.» فرشاد زبان تندی دارد، از همه شاکی است، از زمین و زمان بیشتر از آنهایی که به گودرز وام بازسازی خانه ندادند. حیدر اشاره می کند که ادامه ندهید:« هر چه بیشتر در مورد این حادثه حرف بزند بیشتر عصبانی می شود.»

اهالی روستای زرده بعد از ۲۹سال با اینکه زخم های بسیاری از آن بمباران شیمیایی هنوز بر چهره و دل دارند اما به گفته اهالی تازه بعد از آن همه سال داشت درد و رنج و بیماری ها فراموش شان می شد اما بلای جدیدی گریبان شان را گرفت. حیدر می گوید: «زمین لرزه دوباره ما را برد به مصیبت سال های جنگ و آوارگی. به همان روزهایی که مجبور بودم با مادرم جنازه ها را بغلتانم و خاک کنم.» این روزها چشم جانبازان و خانواده های شهید زرده که حالا طوفان زلزله بر آنها تاخته به جاده دوخته شده است. این روستا در انتهای یکی از مسیرهای کوهستانی ارتفاعات دالاهو واقع شده و زلزله زدگان چشم انتظارند کاروانی از کمک به یاریشان بیاید. زرده آخرین روستای پای کوه است. برای سرکشی به روستاهای دیگر باید جاده پرپیچ و خم کوهستانی را باز گردید و دالاهو را ترک کنید؛ دالاهویی که دامنه های آن این روزها و شب ها پناهگاه هزاران زلزله زده بی پناه شده است.

احوال روستا های دیگر مناطق زلزله زده هم چون زرده تلخ است. برخی روستا ها به کلی ویران شده، همه در عزا هستند. عزادارانی که با لباس های رنگی به سر و سینه می زنند. لباس های مشکی شان زیر آوار مانده، همین یک دست لباس را دارند. هنوز پای امدادگران به برخی از روستاها نرسیده است، آنقدر دور افتاده اند که گویی نام و نشان شان درنقشه نیست. «بعد از زلزله خودمان اجساد و زخمی ها را از زیر آوار بیرون کشیدیم. با جنازه عزیزان مان تا صبح در سرما و تاریکی نشستیم. فردایش بی غسل و کفن دفن شان کردیم. آب قطع است و پارچه های سفید برای کفن زیر خروارها خاک.» اینها را آقا مراد می گوید مردی که روستایش در دوراهی ازگله و روستاهای پشت سر پل ذهاب واقع شده و تا به حال ۱۱۰نفر از هم ولایتی هایش را از دست داده و پسر ۱۴ساله اش هم جزو این ۱۱۰نفر است.

روستا های پشت سر پل ذهاب از روستاهای ازگله هم محروم تر هستند. خیلی از اهالی این روستا ها هنوز عزیزان شان زیر آوار است و با وجود تعداد زیاد زخمی ها و کشته شده ها نتوانسته اند باقی را از زیر آوار نجات دهند. خیلی از اجساد زیر خاک و خشت مانده اند.

در روستای بزمیرآباد زن بارداری روی آوار ها نشسته و به زبان محلی لالایی می خواند. در نگاه اول تصور می شود برای کودک به دنیا نیامده اش لالایی می خواند تا صدای شیون زنان عزادار آرامشش را به هم نریزد. ولی اهالی می گویند این زن باردار روی همان آواری که نشسته ۲کودک دیگرش دفن شده اند و هنوز نتوانسته اند بیرون شان بیاورند. «لودر می خواهد.» مادر تا این را می شنود ضجه می زند و خاک ها را به اطراف پس می زند. وقتی خسته می شود و کاری از دستش بر نمی آید خاک ها را روی سر خود می ریزد و ناله می کند: «بارانم، بهارم» دختران ۳ و ۷ ساله اش را می خواند. کودکانی که خاموشند و صدای مادر را دیگر نمی شنوند. اهالی می گویند از شب زلزله تا الان آوار خانه اش را رها نمی کند، لب به آب و غذا نمی زند و می گوید بچه هایم آن زیر تشنه و گرسنه اند.

  • روستایی که دیگر روستا نیست
محمد جعفری: روستای بانی هوان در چند کیلومتری سرپل ذهاب قرار دارد. روستایی با حدود ۳۰خانوار که حالا دیگر چیزی از آن باقی نمانده است. گله به گله آوار است که جای جای زمین را پوشانده؛ آواری که همین چند روز پیش خانه و سرپناه مردم روستا بود. زن و مرد جوانی بر بقایای خانه شان ماتم گرفته اند. زن شیون کنان می گوید ببینید دیگر چیزی برای مان باقی نمانده است. خانه مان کاملا ویران شده و دیگر چیزی هم برای خوردن نداریم. او قرار ندارد و شاید هنوز هم باورش نمی شود که مصیبتی برسرشان آوار شده است. با لهجه کرمانشاهی ادامه می دهد: شب بود که زلزله آمد. همه ما داخل خانه بودیم. ناگهان به خاطر لرزش زمین قسمتی از دیوار خانه ریخت. درست در جایی که پسر سه ساله ام خوابیده بود. فورا روی پسرم پریدم تا آسیبی نبیند. اما در همین هنگام دیوار ریخت. درست روی کمرم. احساس می کنم دنده هایم شکسته است.درد و گریه امانش را بریده و ادامه می دهد: من ۴بچه دارم و اگر بیمارستان بروم هیچ کس نیست که به داد آنها برسد. مجبورم درد را تحمل کنم. ما داخل همین چادری زندگی می کنیم که خودمان برپا کرده ایم. شوهر این زن که عصبانی تر از اوست، می گوید: همه زندگی ام نابود شد. گوسفندهایم که همه سرمایه ام بود زیر آوار ماندند و تلف شدند.

مرد با دست به تلی از آوار اشاره می کرد که پیش از این محل نگهداری گوسفندانش بود و ادامه می دهد: حالا دیگر چیزی برایم باقی نمانده است. من مانده ام و خانه ای که دیگر وجود ندارد و گرسنگی ۴بچه قد و نیم قد.علاوه بر خانه این مرد تقریبا همه خانه های این روستا ویران شده است. مرد دیگری که حالا با خانواده اش در چادر زندگی می کند، می گوید: ما ۳خانوار هستیم که در اینجا زندگی می کردیم اما در زلزله پدرم زیر آوار ماند و جانش را از دست داد. هرچه کردیم نتوانستیم جسدش را از زیر آوا بیرون بکشیم و امدادگران با بلدوزر خاک ها را کنار زدند و پدرم را بیرون کشیدند. حالا دیگر چیزی ندارم. با اینکه در این چند روزه گرسنگی و تشنگی کشیده ایم اما من هیچ انتظاری از کسی ندارم.

فقط از دولت می خواهم که خانه های مان را بازسازی کند. گوشه این روستای کوچک زمانی خانه امید بچه های روستا بود. جایی که ۵دانش آموز دختر و پسر در آنجا درس می خواندند. کلاسی کوچک اما پر از عشق و امید به آینده. حالا اما به جز دیوارهای ترک خورده چیزی از آنجا باقی نمانده است. یاسر الیاسی یکی از دانش آموزان همین مدرسه است. او می گوید: ۲روز است که مدرسه مان خراب شده و من و بقیه بچه ها جایی نداریم که در آن سواد یاد بگیریم. از بچه های این مدرسه فقط من سالم مانده ام و بقیه در کرمانشاه و تهران بستری هستند. همه آنها وقتی در خانه هایشان بودند زیر آوار ماندند و دست و پایشان شکست و حالا هم در بیمارستان بستری هستند. خدا کند زودتر مدرسه مان را بسازند و بچه ها هم خوب شوند تا باز هم درس بخوانیم.

مشاهده در وبسایت منبع