راویان زنده تاریخ

اولین بار تصویرشان را در یکی از کانال های تلگرام می بینم. می گویند ۱۳۶ سال دارند اما کمتر کسی باور می کند. بسیاری از مردم معتقدند این افراد شناسنامه شان دستکاری شده است. اما این طور نیست.

اولین بار تصویرشان را در یکی از کانال های تلگرام می بینم. می گویند ۱۳۶ سال دارند اما کمتر کسی باور می کند. بسیاری از مردم معتقدند این افراد شناسنامه شان دستکاری شده است. اما این طور نیست.
مادر بزرگ و پدر بزرگ ایرانی که هر دو اهل کردستان هستند شناسنامه شان را چند سالی هم دیرتر گرفتند و خاطرات شان می گوید که عدد ۱۳۶ سن واقعی آن هاست.

انگار گذشته شان را در زمان حکومت ناصرالدین شاه و احمد شاه قاجار جا گذاشته اند که از هر دری می روند دوباره به همان دوران بر می گردند.

لشکرکشی ها و جنگ های منطقه ای را یادشان هست. هر خاطره ای که به ذهن شان خطور کند را بی درنگ به زبان می آورند و این می شود چاشنی سفره ی دورهمی خانواده شان.

فاطمه خانم و احمد آقا هیچ نسبتی با هم ندارند اما وقتی داستان زندگی هر دو را می شنوید می توانید نقاط مشترک زیادی را پیدا کنید، شاید همین نقاط رمز عمر طولانی شان است.

این روزها حال هر دوی آن ها خوب است فقط کمی گوش شان سنگین شده، زیاد حرف نمی زنند و فرزاندن شان می گویند در گذشته سیر می کنند.

  • ازدواج در ۷۰ سالگی
«احمد صوفی» مرد ۱۳۶ ساله ای که این روزها تصویرش در فضای مجازی دست به دست می شود، فقط گوش هایش کمی سنگین شده، کنارش که می نشینی تاریخ را از احمد شاه برایت روایت می کند.

می گوید آن زمان ۳۰ ساله بوده و همه چیز را به خوبی یادش می آید. پسر ناتنی اش «امین» زندگی او را برای مان روایت می کند.

آن هم از هفتاد سالگی به بعد:« زمانی که مادرم زن احمد آقا شد هفت بچه ی قد و نیم قد داشت. احمدآقا هفتاد ساله بود و تا قبل از مادرم، زنی اختیار نکرده بود.

هر دو به قدری پیر شده بودند که توانایی بچه دار شدن نداشتند و ما شدیم بچه های احمد صوفی.» از احمدآقا می پرسم چرا تا قبل از این سن ازدواج نکرده، انگار روزهای اوج جوانی اش را به یاد می آورد، جا به جا می شود و می گوید:« در جوانی وضع مالی خوبی نداشتم.

کارگر بودم و حقوقم کفاف نمی داد که مسئولیت زن و بچه را به عهده بگیرم. تا هفتاد سالگی صبر کردم اما پولدار نشدم. بدون هیچ پولی به خانه ی همسرم آمدم.»

  • به تنهایی ۱۰ نفر را حریفم
راز عمر طولانی احمدآقا از نظر فرزندانش تغذیه ی سالم است. او درست به اندازه ی یک جوان تازه بالغ غذا می خورد و ورزش را فراموش نکرده است.

بعد از صرف هر وعده با عصا طول و عرض کوچه را چند باری طی می کند تا به قول خودش لقمه از گلویش پایین برود:« ما از ابتدا روستایی بودیم. بیشترین غذایی که در اختیارمان بود ماست و شیر و روغن حیوانی بود. سالی یک بار برنج و غذای سنگین می خوردیم.»

در سفره ی کوچک احمد آقا چند تکه نان محلی و ماست گوسفندی دیده می شود.

هر روز همین ها را می خورد، گاهی هم شیر محلی تازه جوشیده چاشنی این سفره می شود:«خودم فکر می کنم نخوردن غذاهای چرب باعث شد که این قدر عمر کنم و این روزها هیچ بیماری خاصی ندارم. فقط گوش هایم سنگین و چشمم کمی ضعیف تر از قبل شده.

به علاوه مثل روزهای جوانی نمی توانم پیاده روی کنم.

یادم هست هر روز ۳۰ کیلومتر راه می رفتم تا به محل کارم برسم و شب همین مقدار مسافت را طی می کردم و به خانه می آمدم. تابستان و زمستان هم نداشت. در آفتاب سوزان و در برف راه سنگلاخی و مسیر روستایی سخت را پشت سر می گذاشتم. برای همین همیشه می گویم پیر شدم اما ۱۰ نفر را حریفم.»

  • ۱۱ سالگی شناسنامه دار شدم
در قدیم الایام رسم بود که شناسنامه ی فرزند بزرگی که در کودکی از دنیا رفته را به فرزند تازه متولد شده می دادند.

به ذهنم می رسد شاید شناسنامه ی احمد آقا هم از همین دست باشد که سن ۱۳۶ سالگی را نشان می دهد:« زمانی که من به دنیا آمدم هیچ کدام از خواهر ها و برادرهایم شناسنامه نداشتند.

مسئول ثبت احوال هر ۱۰ سال یک بار به روستای ما می آمد. من هم وقتی ۱۱ یا ۱۲ سالم بود شناسنامه دار شدم.

از آن روزگار خاطرات زیادی به ذهنم نمی رسد. فقط می توانم بگویم زمان ارباب و رعیتی بود، ما جزو مردم عادی بودیم و از راه کشاورزی و دامپروری زندگی مان را اداره می کردیم. مجبور بودیم کارگری کنیم، کارهای سنگین و غذای سبک باعث شد بدن مان ورزیده شود. برای همین کمتر دچار بیماری می شدیم.»

آقای صوفی با لحنی صحبت می کند که انگار می خواهد مقام اول دکتر نرفتن در کشور را به ثبت برساند:« در زندگی ام به اندازه ی انگشتان دست دکتر رفتم. اصلا بلد نیستم بیش از یکی دو روز درد و مرض را تحمل کنم. بعد از آن هر چه باشد به زندگی عادی بر می گردم.»

  • زندگی را وقف ناخوش احوالی نکردم
احمدآقا جثه ی کوچکی دارد. پسرش می گوید تمام خانواده اش بیش از ۱۰۰ سال عمر کرده اند آن هم تنها به این دلیل که چاق نبودند:«برای شهرنشین هایی که این روزها عکس ناپدری ام را می بینند این سن عجیب و غریب است.

بسیاری از آن ها وقتی با او رو به رو می شوند می پرسند چه کار کرده که تا ۱۳۶ سالگی توانایی حرکتش را از دست نداده است؟ من فقط یک کلمه به آن ها می گویم؛ احمدآقا هیچ وقت خودش را بیش از حد زمینگیر نکرد، در هر شرایطی روی پاهایش ایستاد.

اغلب بیماری هایی که افراد مختلف به آن ها دچار می شوند فقط تلقین است.

او هر بار که مریضی به سراغش آمد سعی کرد نادیده اش بگیرد و کار و زندگی اش را وقف ناخوش احوالی نکند. خونسرد بود و برای گذران زندگی اش حرص نمی خورد.

می گفت روزی اش مقدر شده و به همان اندازه تلاش می کرد. حالا هم زندگی بدی ندارد. آدم خوبی است و من هم خانه ای کنار منزل خودم برایش ساختم و از او نگهداری می کنم.»

حال این روزهای آقای صوفی خوب است. او در کنار فرزند ناخوانده و نوه ها و نتیجه ها و حتی ندیده هایش روزگار می گذراند و جزو اولین افرادی است که ندیده هایش را دیده است.

منبع: همشهری سرنخ

مشاهده در وبسایت منبع