داستانک رمضان ۲۸/ خیال

مشتانش را گره کرد و به سمت هواداران دوید. این اولین بازی ملی او بود و توانسته بود در همین بازی اول گل بزند. *** از این خیال شیرین خنده روی لب هایش نقش بست و باز توی واگن ها ادامه داد: چراغ قوه های اصل...

داستانک رمضان ۲۸/ خیال

فرهنگ > ادبیات - محمدرضا مهاجر

مشتانش را گره کرد و به سمت هواداران دوید.

این اولین بازی ملی او بود و توانسته بود در همین بازی اول گل بزند.

***

از این خیال شیرین خنده روی لب‌هایش نقش بست و باز توی واگن‌ها ادامه داد:
چراغ قوه‌های اصل...

فقط دوتا دیگر از چراغ قوه‌ها باقی مانده بود. به خودش گفت تا قبل افطار می‌فروشمش.

5757


مشاهده در وبسایت منبع